|
این است عطر خاکستری هوا که از نزدیکی صبح سخن می گوید. زمین آبستن روزی دیگر است. این است زمزمه ی سپیده، این است آفتاب که برمی آید. تک تک ستاره ها آب می شوند و شب بریده بریده به سایه های خرد تجزیه می شود و در پس هر چیز پناهی می جوید. و نسم خنک بامدادی چونان نوازشی است... تا دست های تو را به دست آرم از کدامین کوه می بایدم گذشت تا بگذرم از کدامین صحرا از کدامین دریا، می بایدم گذشت تا بگذرم؟! روزی که این چنین به زیبایی آغاز می شود - به هنگامی که آخرین کلمات تاریک غمنامه ی گذشته را با شبی که در گذر است به فراموشی باد سپرده ام - از برای آن نیست که در حسرت تو بگذرد. تو باد و شکوفه و میوه ای ای همه ی فصول من! بر من چنان چون سالی بگذر تا جاودانگی را آغاز کنم!!! پ.ن ۱: ۲۱سال گذشت ، باز هم میگذرد، بدون توقف. جاودانه خواهم شد اما اگر لحظه ای تو بمانی! پ.ن ۲: امروز تولدمه، ۲۱ سال ام شد.تولدم مبارک!
حیاط خانه ما گیج است!
تکیه داده ام "قیصر امین پور"
کمی جلوتر، من آن طرف امروز پیاده می شوم! کمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار. کسی از سایه های هر چه ناپیدا می آید از آن طرف کودکی، و نزدیک پنجشنبه به راه بعد از امروز می افتد کمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار. تو همان آشناترین صدای این حدودی که مرا میان مکث سفر، به کودک ترین سایه ها می بری. با دلم که هوای باغ کرده است، با دلم که پی چند قدم شب زیر ماه می گردد و مرامی نشیند، می نشینم و از یادمی روم. می نشینم و دنیا را فکر می کنم... تنها منم که آشناترین صدای این حدودم! تنها منم که آشناترین صدای هر حدودم! منم که از یاد می روم ، آغاز می شوم و پنجشنبه نزدیک من است. جهان را همین جا نگهدار، من پیاده می شوم!! "هیوا مسیح"
|
About
نه صدایم و نه روشنی!
Home
|