تبليغاتX
شاسوسا...شبیه تاریک من !

شاسوسا...شبیه تاریک من !

به آفتاب آلوده ام! تاریکم کن؛ تاریک تاریک ...

این است عطر خاکستری هوا که از نزدیکی صبح سخن می گوید.

زمین آبستن روزی دیگر است.

این است زمزمه ی سپیده،

این است آفتاب که برمی آید.

تک تک ستاره ها آب می شوند و شب

بریده بریده به سایه های خرد تجزیه می شود

و در پس هر چیز پناهی می جوید.

و نسم خنک بامدادی چونان نوازشی است...

تا دست های تو را به دست آرم

از کدامین کوه می بایدم گذشت

تا بگذرم

از کدامین صحرا

از کدامین دریا، می بایدم گذشت

تا بگذرم؟!

روزی که این چنین به زیبایی آغاز می شود

- به هنگامی که آخرین کلمات تاریک غمنامه ی گذشته را

با شبی که در گذر است

به فراموشی باد سپرده ام -

از برای آن نیست که در حسرت تو بگذرد.

تو باد و شکوفه و میوه ای ای همه ی فصول من!

بر من چنان چون سالی بگذر

تا جاودانگی را آغاز کنم!!!

 جاودانه  می شوم...

پ.ن ۱: ۲۱سال گذشت ، باز هم میگذرد، بدون توقف. جاودانه خواهم شد اما اگر لحظه ای تو بمانی!

پ.ن ۲: امروز تولدمه، ۲۱ سال ام شد.تولدم مبارک!

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت11:16توسط شاسوسا | |

حیاط خانه ما گیج است!
من از زمانی

که قلب خود را گم کرده است، می ترسم.

من از تصور بیهودگی این همه دست
،
و از تجسم بیگانگی این همه صورت، می ترسم.

من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست میدارد، تنها هستم
!
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
.
من فکر میکنم
...
من فکر میکنم
...
من فکر میکنم
...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی میشود...!

...

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت21:35توسط شاسوسا | |

تکیه داده ام
به باد

با عصای استوایی ام
روی ریسمان آسمان

ایستاده ام

بر لب دو پرتگاه ناگهان

ناگهانی از صدا

ناگهانی از سکوت

زیر پای من

دهان ِ دره ی سقوط

باز مانده است

ناگزیر

با صدایی از سکوت

تا همیشه

روی برزخ دو پرتگاه

راه می روم

سرنوشت من سرودن است...

"قیصر امین پور"

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت17:13توسط شاسوسا | |

نباید گفت...!

+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت15:2توسط شاسوسا | |

کمی جلوتر،

من آن طرف امروز پیاده می شوم!

کمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار.

کسی از سایه های هر چه ناپیدا می آید

از آن طرف کودکی،

و نزدیک پنجشنبه به راه بعد از امروز می افتد

کمی نزدیک به پنجشنبه نگهدار.

تو همان آشناترین صدای این حدودی

که مرا میان مکث سفر،

به کودک ترین سایه ها می بری.

با دلم که هوای باغ کرده است،

با دلم که پی چند قدم شب زیر ماه می گردد

و مرامی نشیند،

می نشینم و از یادمی روم.

می نشینم و دنیا را فکر می کنم...

تنها منم که آشناترین صدای این حدودم! 

 تنها منم که آشناترین صدای هر حدودم!

منم که از یاد می روم ، آغاز می شوم

و پنجشنبه نزدیک من است.

جهان را همین جا نگهدار،

                     من پیاده می شوم!!

"هیوا مسیح"

پیاده می شوم...

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت19:28توسط شاسوسا | |